|
اطلاعات عمومی
|
|
|
|
||||
|
برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد
هر انچه را که خدا را از تو می گیرد
+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:54 توسط حسین وهمسرش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدایا !به من کمک کن تا وقتی می خواهم در باره راه رفتن کسی قضاوت کنم ،کمی با کفشهای او راه بروم
+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:29 توسط حسین وهمسرش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دكتر به طور سرسامآوري مينوشت، سخنراني ميكرد و سگار ميكشيد. شبها بيدار بود و روزها چند ساعتي ميخوابيد.
ماه رمضان با زمانبندي زندگي او منطبق بود. اما از حدود ظهر تا افطار آنقدر آن دو انگشت را كه هميشه لاي سيگار بود به لبانش فشار ميداد كه لبهايش كبود ميشود… و افطار و روزهاش را با پك زدن به يك سيگار باز ميكرد. وقتي عصبي ميشد در اتومبيلش مينشست و به يك اتوبان ميرفت و گاز ميداد؛ سرعت، سرعت تا آرام ميشد و برميگشت. او را بارها گرفتند و به زندان بردند. يكبار به ما گفت، وقتي آدم را ميگيرند. به يك اتاق خلوت ميبرند و ميگويند تا چند دقيقهي ديگر ميآييم و ميروند يكي دو ساعت نميآيند. و در اين مدت آدم همهي خلافهاي سياسياش را به ياد ميآورد. آنها يكباره با سر و صدا وارد ميشوند و با خشونت شروع به بازجويي ميكنند و قاعدتاً چيزهايي گيرشان ميايد. دكتر پيشنهاد ميكرد وقتي شما را به آن اتاق انداختند، بهتر است به چيزي فكر نكنيد. اصلاً بخوابيد. اينگونه بود كه بازجويان ساواك با چندين مورد آدم خواب به جاي آدم مضطرب روبرو شدند. دكتر ميگفت: كلي كم خوابي داريم، بهترين فرصت همان موقعهاست. يكي در زندان كميته شهرباني ديده بود كه لاي در سلول دكتر باز بوده و نگهبانان نشستهاند و به حرفهاي او گوش سپردهاند! و درستتر بگويم نشستهاند و سِحر شده بودند. جالب اينجاست كه نگهبانان زندان هم او را «دكتر» صدا ميزدند! *** ديگر نوارهاي دكتر همه جا دست به دست ميگشت. كتابهاي او همه جا بود. در كوي دانشگاه اين نوارها و كتابها به همهي اتاقها سفر ميكردند. پشت جلد همهي اين كتابها يك «لا» بود؛ يعني «نه». دكتر خيلي دربارهي اين «لا» حرف زده بود و شعر گفته بود. اكثر نوشتههاي دكتر را ميشود تقطيع كرد و مثل شعر سپيد نوشت و باور كرد كه شعر است. اين «لا» ترجيحبند اشعار او بود. «نه» ميگفت به همه چيز غير از «خدا».
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 7:40 توسط حسین وهمسرش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عازم سفرم و به حکم شرع ،در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز ، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است ، چه خواهد بود؟ جز اینکه همه قرض هایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی « تماما » واگذار می کنم به همسرم که از حقوقم ( اگر پس از فوت قطع نکردند ) و حقوق اش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آنچه دارم و ندارم ، بپردازد....... من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری ، امروز وصیتنامه ام به جای یک انشای ادبی ، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال « به جای اقلام » الفاظ ردیف نمی کردم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:48 توسط حسین وهمسرش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی یاداشت های دکتر
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:20 توسط حسین وهمسرش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
«خدایا، به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند، روزی کن.»
<<دکترشریعتی>>
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:19 توسط حسین وهمسرش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نه.....
من دیگر ناله نمی کنم. قرن ها نالیدن بس است می خواهم فریاد بزنم!! اما اگر نتوانستم سکوت می کنم خاموش بودن بهتر از نالیدن است..... به من بگو:نگو،نمی گویم، اما نگو نفهم،که من نمی توانم نفهمم من میفهمم!!! <<دکتر علی شریعتی>>
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 7:1 توسط حسین وهمسرش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آنچه در همه پدر و مادر ها مشترک است ، این است که مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند !
توصیه هایی که به نسل جوان می کنند اینطوری است . درست مثل این است که طبیبی - یا به هر حال آدمی - دائم به کسی که لبش زخم شده یا صورتش جوش زده بگوید که « جوش نزن » و « زخم نشو » ؛ و بعد هم بگوید که به طور مثال «زخم شدن دهن فلان بدی را دارد ؛ جوش صورت فلان قدر بد است» ! این - اگر چه درست است – اصولا" چه تاثیری دارد ؟ چه می خواهد بشود و بعد چه نتیجه ای می خواهد بگیرد ؟ به جای این صحبتها باید فهمید چه عواملی باعث شده که این جوشها در زندگی روحی این بچه و این نسل بوجود آمده ؛ آن ریشه ها را باید یافت. تجربه نشان می دهد که به عنوان اینکه دین فلان چیز را می گوید ، نمی شود حجاب را بر زن تحمیل کرد ، و عبادت را بر پسر تحمیل کرد ، مگر اینکه یک آگاهی انسانی پیدا کند ، و این ها نماینده یک طرز فکر باشد. آیا در عوام ما پوشش اسلامی به عنوان یک طرز تفکر خاص است؟ نه ، طرز تفکر خاص نیست ، بلکه به عنوان تیپ خاص است ، که در آن مومن دارد ، فاسق دارد ، بد اندیش دارد ، خوش اندیش دارد ، خلاصه همه جور آدمی دارد ! البته حجاب غیر از چادر است ؛ چادر فرم است. اصل قضیه این است که ، این دختری که الان می خواهد پوشش را انتخاب کند ، انگیزه اش چیست؟ معمولا انگیزه این است که « مادرم همینطور بوده ، خاله ام همینطور است ، محیطمان همینطور است ».این ، یک لباس سنتی است ؛ نشانه طبقه عقب مانده در حال مرگ است. جلویش را هم نمی توان گرفت ؛ بخواهی ده سال دیگر هم ادامه اش بدهی ، بعد از سال یازدهم تمام می شود ؛ رشد و تکاملش به سمت ریختن این حجاب است ، یعنی تکامل جامعه به سمت تَرک آن سمبل های سنتی اُمّلی. بنابر این شما طرز فکر بچه ها را عوض کنید ، آنها خودشان پوشش را انتخاب خواهند کرد ؛ شما نمی خواهد مدلش را بدوزید و تنش کنید ! او خودش انتخاب می کند. شما را بطه عاشقانه بین او و این عالم وجود برقرار کنید ؛ او خودش به نماز می ایستد . هی به زور بیدارش نکنید ! « دکتر علی شریعتی » ( زن ، ص۲۷۱ و ۲۷۲ و ۲۸۴ و ۲۸۸ ) به خاطر داشته باشیم که این حرف هارا استاد حدود سی یا سی وپنچ سال پیش گفته نه در این زمان!!۱
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:21 توسط حسین وهمسرش
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 7:44 توسط حسین وهمسرش
|
|
|||||
|
|||||